چرا؛ «صلح» وحشتناک و «آزادی» ناخواستنی است؟!-محمدعالم افتخار

alem eftekhar

 درین روز ها که مذاکراتِ جاری قریب ده ماهه میان امریکا و طالبان در دوحه قطر؛ قرار معلوم به مراحل پایانی رسیده 

ایستریس و اضطرابی دامنه دار به ویژه جوامع شهری افغانستان را فرا گرفته است. من طول و عرض و چون و چرای این ایستریس و اضطراب را نمیتوانم اینجا شرح و بسط دهم و آنگهی چیزی از بدیهیات مسلم است و از «آفتاب روشنتر» و از «کفر ابلیس مشهور تر».

علی القاعده؛ وقتی یک نیروی نظامی و تسلیحاتی اشغالگر اجنبی ناگزیر میشود با یک نیروی مسلح و جنگنده بومی و سرزمینی؛ وارد گفتگو به منظور ختم جنگ و ترک اشغال و به رسمیت شناختن آزادی و خود ارادیت شود؛ باید شادی و امید و غرور و افتخار به مردمان سرزمین دست دهد ولی چرا مورد مذاکرات طالبان و امریکا از این قاعده مستثنی است و دست کم بسیار و بسیار استثناءات دارد؟

اگر خود را زیاد درد سر ندهیم و لُب و لباب قضیه را در آوریم؛ پاسخ دقیق این پرسش به مفهوم معاصر، واقعیت میدانی و تاریخچه «جهاد» به ویژه در رابطه به افغانستان و پاکستان پیوند «عیان بدون حاجت به بیان» دارد.

با تأسف فراوان؛ وضعیت فرهنگی ـ روانی غالب مردمان افغانستان مخصوصا در دو دهه آنسوتر که کشور دچار انقطاب و رویاروی و برخورد و قیام و ضد قیام شد؛ طوری بود که ذهنیت دینی و مذهبی «تقریری» و مسموع و پدر میراثی و تقلیدی؛ استیلا و ارجحیت داشت و بدین جهت همانند زمان های گذشتگان ما در تقابل ها و نبرد ها با انگلیس ها و دیگران؛ شعار جنگها و خیزش ها «جهاد اسلامی» قرار گرفت.

این در حالی بود که حتی از دو سه قرن بدینسو؛ استعمار گران کهن و نوین با مطالعات و تحقیقات فراوان؛ اوضاع فرهنگی ـ روانی عالم اسلام را؛ به مراتب بیشتر و بهتر از هر امام و ملا و مولوی و مفتی و روشنفکر دینی اسلامی؛ برای خویش کشف نموده و در سراسر مسلمان نشین های پرثروتِ خاور میانه و آسیا و افریقا مقام های زعامت شرعی و مذهبی را توسط جواسیس و عمال توانا و پرنبوغ خود چون «لارنس عربی» و «ملای لنگ افغانی» و… و…به اشغال در آورده بودند و حتی به دوام این پروسه ها و پروژه های استعماری مناطق مسلمان نشین را به ممالک جدید دلخواه و تحت اداره گماشتکان خود تقسیم  و از تجزیه ممالک عظیمی چون هندوستان؛ کشور های نامنهاد جدیدی مانند پاکستان را به وجود آورده بودند که یک ایدئولوژی فوق العاده شرورانه و خطرناک را در لباس «اسلام» و «بیداری اسلامی» و «بیداری شرقی» نمایندگی و تدریس و تعمیل میکردند.

از آنجا که در حالات مبارزات گرم سیاسی و قیام ها و جنگ ها در سطح ملی با اشغالگران و جابران خارجی و داخلی نیاز به پشتبانی های مالی و لجستیکی و سیاسی و اخلاقی فرا مرزی هم پیش می آید؛ اینجا بود که «مجاهدان» از «دنیا بی خبر» افغانستان به دام پاکستانی ها افتادند و شماری هم توسط پاکستان و ایران و فراتر ها خلق شدند و حتی از سایر کشور ها و سرزمین های بیگانه و خصم منجمله به نام « مجاهدان عرب ـ افغان» به افغانستان سرازیر ساخته شدند.

این قاعده هم شامل حال «مجاهدان» پیش از طالبان و هم شامل حال طالبان بود و هست و همین واقعیت است که در پی «صلح» دوحه ای و امریکایی؛ به جای شادی و امید و غرور و روشنایی؛ ترس و تیره گی و دلهره و اضطراب به نمایش می گذارد و کارنامه ها و مخاطرات «اسلام انگلیسی و نواستعماری» که تاکنون در افغانستان به وقوع پیوسته و در عراق و سوریه و یمن و سومالی و مصر و الجزیره و پیشتر از آنها در عربستان و اردن و امثالهم ثبت تاریخ گردیده آینده را نیز وحشتناک نشان میدهد.

در مورد «صلح» امریکایی ـ طالبانی هم که تاکنون همه چیز پُشت در های بسته است و در پردهِ ایهام و ابهام.

تأسف مزید درین است که تا کنون زعامت سیاسی و نظامی و پروپاگند چی های طالبانی نیز کدام حرف و حدیث مثبت و روشن حاوی تحلیل نقادانه از آنچه گفته آمدیم نخواسته اند و نتوانسته اند به دست دهند. کما اینکه «مجاهدان ماقبل» در برابر خطا های تاریخی خود و اسناد عظیمی مانند «تلک خرس و خاموش مجاهد و..و..و..» لام تا کام  صدایی نکشیده اند.

بالاخره مدعیان آزادی و زعامت و چه و چه افغانستان باید در برابر تمامی این واقعیت های عینی و تاریخی از جمله در برابر اعترافات جنرال ضیاءالحق تا نصیرالله بابر و جنرال حمیدگل و جنرال پرویز مشرف و بینظیر بهوتو وغیره لب به سخن بگشایند و به مردمان افغانستان و جهانیان روشن کنند که ایشان کیستند و آنان که سرلشکر های تباهی افغانستان در آن سوی مرز ها نشان داده اند و گفته اند و نوشته اند کی هاستند و کجا ها استند و کجا ها میشوند؟

منجمله درین جا یک برش از همان فرمایشات را نگاه فرمائید که قبلاً تحت سرنامه «دعا به روح پدر بزرگ «جهاد» حضرت نصیرالله بابر» به نشر سپرده شده است:

www.ariaye.com/dari7/siasi/eftekhar8.html

***** 

     …  خیلی بجاست  قبلا ازینکه به تعریف مقولة «جهاد، مجاهد، جنبش، مقاومت» و در صورت الزام و اجبار«قیام ملی» بگذریم سابقة این فقره را از روایت یک پیشکسوت دیگر بانیان جهاد پاکستانی بشنویم، مصاحبه نصيرالله بابر يکي از ستراتيژيست هاي متکبر پاکستان  که حاوي اعترافات خيلي گويا در  اين استقامت هاست:

س- يک سوال مستقيماً به شما راجع است. پهلوي نظامي مقاومت افغانستان تقريباً از پاکستان آغاز ميشود. اگر اين معلومات را بدهيد که افراد نهضت اسلامي براي بار نخست، خودشان در اين جا آمده بودند يا ذوالفقار علي بوتو دعوت شان کرده بود. باز چگونه پروگرام ترينينگ آنان تنظيم گرديد. آيا، چنين کاري مداخله در امور داخلي افغانستان نبود؟

ج- اصل سخن اين است که در افغانستان، نخست يک سيستم قانوني و نظام قانوني روان بود، سلطنت بود، اعليحضرت ،اگر ميمرد، پسرش پادشاه بود و همين گونه تسلسل ادامه ميافت. ليکن زمانيکه سردار داود کودتا کرد آن تسلسل در هم شکست، چوکات درک ما اين بود که پس از اين (در دولت افغانستان) تماماً مردمان نا آشنا ميايند، بي امني ميايد. چون ما همسايه افغانستان ميباشيم، منافع ما (منافع ما!) در آن است که آنجا امنيت باشد.

 نصیرالله بابر پدر جهاد و نخستین مجاهدین 

پس از اين که در اگست ١٩٧٣داود خان کودتا کرد، در اکتوبر همين سال، نزد من، خدا بيامرز، انجنير حبيب الرحمن آمد. با من صحبت و مطالبه نمود که مرا نزد بوتو صاحب ببر. من که در آن وقت در باﻻحصار(پشاور) برگيدير بودم، با بوتو صاحب صحبت کردم، وي (بوتو) از راه دنباوگي به منطقهءمهمند آمده بود ومن نيز همزمان به مهمند رفته بودم که سرکي بسازيم .

مرحوم حبيب الرحمن برايم وضع کابل وحکومت داود خان را بيان کرد و خواستار کمک شد. داود خان براي ما شناخته شده بود و چنان صحبت ها ميکرد که از آن بوي خطر (خطر برای پاکستان) مي آمد. روسها هم با داود خان در توافق بودند روسها مي خواستند که به مرور خود را به آب هاي گرم برسانند. من به بوتو صاحب (مسلماً ديدگاه او بسيار گسترده بود) گفتم که با اينها (انجنیر(!)حبیب الرحمن ودارو دسته اش) چي پيشامدي بايد کرد؟ او برايم گفت: که منطقه را عميق مطالعه کنم به اوضاع دقيق شوم.

 ما مطالعات خود را کرديم. ما يقين داشتيم که در چين؛ چاو، مُرد و ماؤ هم در حالت مرگ بود، پس قيادت جديدي که بعد از آنها مي آمد، طبعاً با خود پروگرام هاي ويژه خود را ميداشت. در روسيه هم، از آخرين ايديولوگ ها، يکي دو تا باقي بود لهذا عنقريب در قيادت آن تغيير مي آمد که مسلماً ديناميکس خاص خود را دارا ميبود. در ايران هم شاه را دربارياني احاطه کرده بودند، که پس  از بيماري يا مرگ شاه قادر به کنترول اوضاع نبودند. در هندوستان که بي چون وچرا، خطرات ما را تهديد ميکرد، لهذا از چهار طرف ما در معرض تهديد خطرات بوديم . لهذا در افغانستان ما نميخواستيم که حالات خراب شود. (خراب برای پاکستان، به راستی تا که احمق در جهان باشد مفلس در نمی ماند!)

  بزرگترين مساله اين بود که روس ها ميتوانستند از حالت هاي تازه بهره برداري نموده و داخل افغانستان گردند.

به اين لحاظ  من نخستين مجاهدين نهضت را (مجاهدین را که نگذارند حالات در افغانستان برای پاکستان خراب شود، مجاهدین نهضت پاکستانی افغانستان بر انداز را) از اکتوبر1973  تا١٩٧٧ ترنينگ و تعليمات نظامي دادم و در آن زمان قيادت شان همين جا بود، آنان از يونيورستي و پوهنتون هاي کابل پسران جوان را مي آوردند و ما برايشان تريننگ ميداديم و پس به ولايات مربوط شان ميفرستاديم تا در آنجا به ديگران تعليمات بدهند. ما در اينجا به هر کدام کارهاي جدا جدا مي سپاريديم. رباني شبنامه ها و امثال آنرا مينويشت و حکمتيار امور ارطباتي انجام ميداد. ليکن در٥ جولاي١٩٧٧حکومت ما از ميان رفت و ضياءالحق بدبخت به صحنه آمد که افکار خود را داشت. او، بر آنان (مجاهدين نهضت اسلامي) کمک را قطع کرد و گفت : اين کار ما نيست  که اينجا براي افغانستان افرادي را ترينینگ بدهيم. او همه چيز را بند کرد با قطع شدن کمک ها آنان (مجاهدين نهضت)هم چند پارچه شدند.

اينجا، نخست انجنير عبدالرحمن، باز گلبدين حکمتيار، بعداً احمد شاه مسعود آمد. متعاقباً چهار پنج تن ديگر آمدند. ما براي شان گفتيم که مطابق خواست شما ما برايتان ترينينگ ميدهيم و کاميابي تان را ميخواهيم. ولي سوال اين است که وقتي کامياب شديد، حالات را کي کنترول خواهد کرد، شما که نوجوانان (هلکان) استيد؟ آنان گفتند که با ما کادر ها و بزرگان موجود است. گفتيم: معرفي بداريد و آنگاه نام استاد رباني را بر زبان آوردند. آنان همه (در آنوقت) از گروپ رباني بودند.

 تخم، نخست به دنیا میآید یا مرغ ؟

ولي پس از قطع کمک ها در برج جولاي ١٩٧٧ آنان (مجاهدین فی سبیل الله! مجاهدینیکه اساساً فساد آنان و باداران شان سالها بعد پای شوروی را به افغانستان کشاند و گویا به «جهاد» شان رسمیت و مشروعیت بخشید. به راستی تخم، نخست به دنیا میآید یا مرغ؟!) در ١٩٧٨ نزد من آمده گفتند: که پول و هيچ چيز ديگر نداريم و در بد حال هستيم. منسوبين هم از ما توقعاتي دارند. من، اولاً به شاه ايران پيشنهادي فرستادم که براي اينان که ما ترينينگ داده ايم، ضياءالحق همه چيز را قطع کرده، با آنان کمک کنيد. فکر مي کنم در ماه سپتمبر يا اکتوبر من با بي بي (نصرت بوتو) هم در اين زمينه نشستي داشتم. شاه ايران پاسخ فرستاد که طي سه روز کاري خواهد کرد ولي حکومت مارشالا مرا به زندان فرستاد که يک سال محبوس ماندم. چون از زندان بر آمدم شاه ايران از ميان رفته بود. به اين ترتيب از ايران چيزي بدست نيامد.

آنگاه من، آنان را به امريکاييان راجع ساختم در حاليکه خودم از صوبه سرحد خارج شده نمي توانستم، دوستي داشتم در اسلام آباد که با هم خانه ميساختيم لذا من اين مجاهدين را به منزل وي اعزام مي کردم و چون به شفر برايش مي گفتم که (گلکار) آمد، هدف حکمتيار بود، چون مي گفتم – بيجلي والا (برقي) آمد، احمدشاه مسعود منظور مي بود…. سفارت امريکا در ماه مي ١٩٧٩ (مجاهدین مخلوق و مولود پاکستان را پذیرا شد) با ايشان کمک ها را شروع کرد. من به ايشان گفتم که اجندا و پروگرامتان را بسازيد و براي من هم گفته شد که تو هم پروگرام خويش را به ايشان بده!

روس ها (طبق انتظار و طبق پروگرام های مجاهدین و نصیرالله بابرپاکستانی !!) در دسمبر ١٩٧٩ آمد ند. اما امريکايي ها در ماه مي به کمک هاي مالي  وغيره به مجاهدين شروع کرده بودند، مگر آي. اس. آي و ضياءالحق کاري به اين کار نداشتند. وقتيکه روس ها آمدند، امريکا به ضياءالحق و آي. اس. آي فشار وارد نمود تا به مجاهدين کمک نمايند و بعد از آن ضياءالحق و آي. اس. آي. به کمک ها شروع نمودند.

شما ببينيد،(و شما هم ببینید، ای کسانیکه دعوی اسلام و افغانستان دارید!) ما در آن زمانيکه به آنان (مجاهدين) ترينينگ ميداديم در عين وقت با داود خان مذاکره مي کرديم و با اعليحضرت مذاکره مي کرديم که اين مسئله ( کدام مسئله؟!) از راه هاي سياسي حل گردد ولي ضياءالحق نمي خواست که اين مسئله به گونه سياسي حل شود، زيرا اعتقاد داشت، تا زمانيکه جنگ در افغانستان جريان دارد، ( ده کجا و درخت ها کجا؟!) امريکاييان وي را در قدرت نگه ميدارند. (غافل از اينکه) امريکاييان، چنان مردمي اند، تا هنگاميکه به کارشان باشي، ازت کار مي گيرند، به مجرديکه کارشان پوره شود، ديگر ختمت ميکنند. (چنانکه) در ماه اپريل، ضياءالحق (مست از باده قدرت،) ذوالفقار علي بوتو را اعدام کرد، مگر در ماه جون، يک مقام مهم امريکا نزد من آمده و برايم گفت که شما را از شر ضياءالحق نجات ميدهيم و در عوض “چشتي” يا ” سوار” را خواهيم آورد.

در کويته جلسه ای داشتيم که در آن بيگم بوتو، محترمه بينظير بوتو، يحيي بختيار، جنرال تيکه خان و من بوديم . به ايشان گفتم:

 يک امريکايي به من گفت که شما را از ضياءالحق نجات ميدهيم…. آنان به من گفتند: بين يک جنرال و جنرال ديگر چه فرق است؟! برو، به امريکايي بگو که مسووليت (بهبود) در اين کار را به عهده مي گيرد يا خير؟ (بالاخره) جنرال چشتي امتناع کرد  و (جنرال) سوار خان هم گفت: اولاد کوچک کوچک دارم کاري نمي توانم انجام دهم.

اگر شما، به پس منظر اين امور، دقيق شويد(در ميابيد) که چون در اگست ١٩٧٩ ضياءالحق واقف شد که امريکا مي خواهد خلعش کند، ( خلع رئیس جمهور پاکستان متعلق به امریکا بود!) فوراً چشتي را بر طرف کرد و در دسمبر، روس ها آمد. (ورق بر گشت) مطلب اين است که در سياست (اصل) منفعت طلبي است. ملاحظه کنيد، بوتو صاحب را به دست وي (ضياء الحق) در ماه مارچ اعدام کرد ولي در جون يا جولاي (همان سال) از ختم کردن ضياء الحق سخن در ميان بود، مگر در دسمبر باز هم ضياء الحق، دوست از همه بهترين براي امريکا شد.

 جنرال دوگول ومارشال تیتو هم مجاهد بودند !

ضرورت اصلي اين بود که به مجرد آمدن روسها امريکا و ضياء الحق براي مجاهدين حکومت جلاي وطن درست مي کردند. چنين کاري را انگلستان براي (ديگول) انجام داده و حکومت در تبعيد برايش ساخته بود، عين کار در يوگوسلاويا براي مارشال تيتو انجام گرفت. (جنرال دوگول و مارشال بروز تیتو هم جهاد کرده بودند؟! بیچاره ها از این حقیقت بی خبر مُردند، به خدا معلوم که مجاهدان پاکستانی سهم آنان را از جنت، برایشان بدهند!؟) مگر آنها اين کار را (براي مجاهدين) نکردند و به اين خوش بودند که مجاهدين متفرق باشند.

س – شما به سياست تفرقه افگني ضياء الحق اشاره کرديد. در عهد شما هم در ميان مجاهدين اختلاف بود، حتي در آن هنگام هم که شما محدود کساني را در بالاحصار پرورش ميداديد، علت چه بود؟

ج – ميان مسعود و حکمتيار واقعاً اختلاف بود. من در آن وقت گورنر بودم . منشاً آن اختلاف چنين بود که چند شب نامه و چيز هاي ديگر از اينجا به افغانستان فرستاده مي شد ( توسط تعدادي از رفقاي مسعود) آن اشيا بدست اشخاص غلط (حکومت داود) افتاد. حکمتيار مي گفت که اين کار قصداً شده و اين افراد با حکومت رابطه دارند. چون هر دو(مسعود و حکمتيار) جوانان بودند، از همينجا اختلافاتشان شروع شد. در مورد محکمه شرعي داير شد و قاضيان بر رفقاي مسعود مجازات اعدام صادر کردند. من به ايشان گفتم: اجراءات را به همين جا خاتمه دهيد و لذا مسعود را نجات دادم. (نگذاشتم دست شرع به مسعود برسد!!)

زمانيکه در ١٩٧٧ حکومت ما منحل شد، پس از آن مسعود، به فرانسه رفت. فرانسويان او را در دست خود گرفتند و دروس را با وي آغاز نمودند. گذشته از اين فرانسوي ها  با روس ها تفاهم داشتند و به روس ها گفتند: مسعود را نکُشيد وي با شما تفاهم مي کند.

شما ببينيد، اگر تونل سالنگ بند ميشد، کاروان هاي روسي چگونه موفق مي شدند که عمليات انجام دهند. اگر سالنگ بسته مي بود، شوروي هيچ نوع کمک به افغانستان رسانيده نمي توانست ولي مسعود اين راه را به روي روس ها باز نگه داشته بود.

س – شما با مسعود از قبل هم آشنا بوديد و ارتباطاتي با هم داشتيد، آيا از آن زمان نيز چنين شک هايي در مورد شخصيت وي و يا در مورد ارتباطات وي نزد شما بود؟

    جهاد ـ درس پاکستان به داؤد خان !

ج – ببين! اين چيزها و پروتوکول وي با روس ها بسيار پسان واقع شده. آن وقت هم ما در حکومت بوديم، مگر در وقت داود ما چنان کرديم که مي خواستيم به داود يک درس بدهيم. آن وقت داود، مخالفين ما را در افغانستان نگه ميداشت مانند اجمل ختک، اعظم هوتي و آنان اينجا در پاکستان بمب گذاري ها را سازمان ميدادند و لذا ما هم خواستيم که به داود يک پيغام بدهيم: ببين، تو اگر کاري مي تواني، ما هم قادر به آن هستيم.

ما احمدشاه مسعود را به پنجشير فرستاديم و در پنجشير، بالايش عمليات اجرا کرديم (در ١٩٧٥) تا نشان دهيم که اين افراد چقدر ورزيده گي يافته اند. آن عمليات به داود به حد کافي خساره رسانيد. پس از آن داود اينجا آمد و در مورد ((ديورند)) به مذاکره پرداخت. («دیورند» آرمان جهاد فی سبیل الله!!) قبل بر آن بالاي گلاب ننگرهاري عليه داود خان يک کتاب نيز نوشته بوديم که عنوانش بود ((سردار ديوانه – ليوني سردار)) ما تمام اينها را بخاطري انجام ميداديم که ظاهر شاه واپس (به پادشاهي) بر گردد!!

س – بسيار خوب! حالا که اعليحضرت آمده. آيا فکر نمي کنيد چلنجي از جانب شما، اتحاد شمال يا امريکا متوجه وي نيست؟ شما نقش و اهميت او را چگونه مي بينيد؟ آيا جرگه کامياب خواهد شد و ظاهر شاه را (به قدرت) خواهد آورد ؟

ج – من پيشتر هم اشاره کردم، هر چيز يک وقت دارد، زمانيکه ما حمايت مي کرديم، اعليحضرت قابل قبول بود. براي رباني، حکمتيار و تمام افغانها قابل قبول بود. حالا وقت زيادي گذشته است. اگر وي در ١٩٨٤ هم آمده بود، تمام مهاجرين افغان استقبال مي کردند. گذشته از اين، ما در ١٩٩٣ از وي خواسته بوديم که بيايد و او، سردار ولي را فرستاد. موصوف به دليلي کامياب نشد که (روحيات) مردم بدل شده بود.

ببين! در قبايل تغيير آمد مُلا از مشر قوم پيش افتاد. قبايل و سيستم ملکي ختم شده است يعني قوت با تنظيم است و ديگران در برابرش عاجز اند. مِلِکي را که سابقاً صاحب قدرت بود، بعد ها تنظيم و قوماندان نمي توانست تحمل کند. خلاصه که معاشره افغانستان تماماً برهم و درهم شده است. به نظر من لويه جرگه نقش (عنعنوي) خود را ايفا کرده نمي تواند. آنان يک کميته به نام (شوراي نظارت) درست کرده اند تا سر تا پا لويه جرگه را کنترول کند. علاوتاً هر قوم گله دارد که اين جرگه ناقص است. ترکمن مي گويد که حقوق ما در آن نا چيز است. ازبک مي گويد حقوق مان کاملاً مد نظر گرفته نشده. پشتون ها مي گويند: سهم ما از نظر افتاده و ديگر اينکه در اين جرگه خورد و بزرگ معلوم نيست. هر آنکه در جايي قدرت نظامي و سياسي دارد در جرگه دست بالا دارد. برعلاوه ما نمي دانيم که امريکا چرا، آنجا اسماعيل خان را نگه داشته، آنجا با دوستم ( لين و دين ) دارد.

بهتر اين مي بود که سيستمي به وجود مي آمد که تمام افغانهاي مربوط به هر قوم و نسب بر آن راضي مي بودند. به هر ولايت به تناسب نفوس آن ولايت، نماينده گي ميسر ميشد ولي معلوم مي شود که در اين لويه جرگه نماينده گان حقيقي ملت جا ندارند. (دزد هم «خدایا!» میگوید وکاروان هم!)

س – در جايي يک ادعاي قاضي حسين احمد از نظرم گذشته است مبني بر اينکه اساس نهضت اسلامي افغانستان را وي گذاشته و نخستين کسان هم در ارتباط وي به پاکستان آمده و به شما معرفي شده است؟

ج – ببين ! اينها تماماً اخوان المسلمين والا اند. در زمان بوتو صاحب اينان آنقدر همت نداشتند که به آنان (مجاهدين) کمکي کنند. براي آنها يک پشتو – فارسي تايپ رايتر ضرورت شد. ايشان مرد تدارک همان هم نشدند. جماعت اسلامي به اشارهء ضياء الحق و امريکا کمک به مجاهدين را شروع نمود. آنان هميشه تاييد کنندة پاليسي امريکا اند.

                              ( از شماره هفت مورخ ٢٥ اسد ١٣٨٢ جريدة پلوشه )

         

 جهاد برای منافع و بقای پاکستان

 

 نتایج عمده تاریخی که ازاین مصاحبه میتوان گرفت عبارت اند از :

ـ  پهلوی نظامی مقاو مت افغانستان از پاکستان آغازگردیده است وبه عباره دیگر جایگاه زاد وولد ونشوو نمای اختاپوت «جنگ صلیبی» یا «جهاد» همان پاکستان است آنهم نه پس از تجاوز و اشغال شوروی در دسمبر 1979بلکه شش سال قبل و مدت ها هم پیش از کودتای کمونیستی اپریل 1978 و درست پس از قیام سردار محمد داؤد و اعلام رژیم جمهوری در افغانستان .(البته شهادت نصیرالله بابر در همین حدود است.)

ـ از افراد نهضت اسلامی نخست «مرحوم انجنیر حبیب الرحمن» طی ماه اکتوبر1973  درحالیکه «هلک» یعنی طفل است، در پاکستان به نزد نصیرالله بابر که در بالا حصار پشاور بریگیدیر میباشد، مراجعه میکند، واز نصیرالله بابر که مانند پدر و یا حداقل ماما و کاکایش صمیمی و خود مانی است، با ناز غیر قابل وصفی تقاضا میدارد ، بچه ننه را که از «سردار دیوانه» آزرده خاطر است، نزد عالیترین مقام کشور یکصد وچند ملیون نفری پاکستا ن – ذوالفقار علی بوتو – ببرد. این تقاضا فرفرک اجرا میشود ، در هذالبرج –  اکتوبر 1973 – (غلط نکنید: اکتوبر1973! ) – افراد دیگر نهضت اسلامی ـ طبعاً «ماشومان» که مرحوم انجنیر حبیب الرحمن « هلک» پیشوایشان است ، مانند باد و برق به پشاور  میرسند و در بالا حصار پشاور تحت ترینینگ نظامی گرفته میشوند که تا  1977 ادامه مییابد . بعد ضیاءالحق بدبخت میآید و برخلاف  منافع امنیت ملی پاکستان که «ازچهارطرف در معرض تهدید خطرات است» کمک ها را به مجاهدین سرسپرده منافع پاکستان قطع میکند و میگوید : « این کار ما نیست که اینجا اشخاص را بر علیه افغانستان ترینینگ بدهیم » که در اثر آن مجاهدین فی سبیل الله «چند پارچه»  میشوند !

ـ در 1978 «هلکان»  اوقات تلخی میکنند که «پول و هیچ چیز نداریم» بزرگوار مشفق نصیرالله بابر که عجالتاً در قدرت نیست، عین از شاهنشاه ایران تمنا میکند که غم بچه ها را بخورد ، مگر او به وعده خود عمل کرده نمیتواند ، چونکه تخت و بختش چپه میشود . بالاخره به مساعدت یک دوست نصیرالله بابر که در اسلام  آباد با هم خانه میسازند ، سفارت امریکا در ماه می 1979کمک ها را به ایشان شروع میکند، چون قرار و پلان نصیر الله بابر و دیگر ولی الله !! های پاکستان است که در دسامبر همین سال روس ها به افغانستان بیایند و به مجاهدین اشد ضرورت پیدا شود!!

         البته بسیار جالب است که نصیرالله بابر و ارواح خبیثه دیگر درهمان حال که « مجاهدین» را ترینینگ میدهند ، با داؤدخان و اعلیحضرت  مذاکره هم میفرمایند  که  مسأله(!؟) از « راه های سیاسی حل گردد .» ولی ضیاء الحق که تمام کمک ها را به مجاهدین قطع کرده است، نمیخواهد که مسأله از راه های سیاسی حل شود، چون میداند تا زمانیکه جنگ در افغانستان جاری باشد، امریکا اورا در قدرت نگه میدارد. گذشته ازاین تناقض، یک موضوع صراحت دارد که پاکستان از «اعلیحضرت» راضی بوده و حتی از تداوم سلطنت در میان اولاده او طمانیت خاطر دارد. معضله، تا آنوقت داؤد خان است، چنانچه برای اینکه به او «درسی» داده باشند، در پنچشیر  یک جهادک به راه می اندازند و بالای گلاب ننگرهاری با عنوان «لیونی سردار» یک کتاب هم تحریر و نشر میکنند. اما بعد تر نقش اعلیحضرت هم به پایان میرسد، چون در اثر شکٌوه و شتاب جهاد؛ معاشره قبایل افغانستان درهم و برهم میشود و ملا از ملِک ومشر قبیله پیش میافتد!

ـ علی الرغم این در فشانی های خود ستایانه و ضد و نقیض نصیرالله بابر پٌشت ورق که از لابلای «تلک خرس» هم بخوبی هویداست، بیانگر رخ کاملتر حقیقت است و آن اینکه مدت ها قبل از تشکیل پاکستان – استعمارگران انگلیسی به اهمیت بهره برداری ها از عصبیت های دینی و مذهبی در عین بیسوادی و جهل عمومی نسبت به حقیقت مندرجات متون اصیل دینی  در افغانستان، کاملاً پی برده شبکه های جاسوسی و خرابکاری خویش را در بین قشر مُلا ها، اداره مدارس دینی و اپارات مساجد وسیعاً نفوذ داده وعلیه نهضت مشروطه و دولت ممثل استقلال افغانستان یعنی امارت شاه امان الله غازی بسیار مؤفقانه به کار نیز گرفته بودند. زمانیکه پاکستان تشکیل شد، و قدرت واقعی سیاسی، نظامی و استخباراتی آن با انحصار بیست و چند خانواده فوق العاده ثروتمند و اساساً انگلیسِ پنجابی طور نه چندان غیر مرئی به امپراتوری بریتانیا و بعداً نیز ایالات متحده امریکا وابسته ماند، میراث مذکور یعنی خدام انگلیس در لباس ملا و مولوی و میر و آخوند و سید به پاکستان و دقیقتر به استخبارات نظامی پاکستان تعلق گرفت. بنابر این زمانی که استخبارات نظامی پاکستان (I.S.I) مصمم شد تا علامت دهد، بصورت خیلی طبیعی شبکه گسترده جهادآفرین و جهاد فرما و اهل فتوا و رهبر و قوماندان  به حرکت در آمدند.

ـ این اتفاقی نیست که هم دگروال محمد یو سف و هم نصیرالله بابر از اوضاع منطقه – حتی مشکلات داخلی – و تأثیرات آن بر پاکستان با دقت و تفصیل کافی صحبت نموده و خطرات و ناملایمات واقعی و توهمی نزدیک و دور آنها بر پاکستان را دلیل اینکه چرا پاکستان به جهاد و مجاهد افغانستان با این پهنا و گستردگی و عجله و شتاب علاقه گرفت، معین میدارند. در صحبت ها و اظهارات هردو بزرگوار اینکه اصل و اساس  جهاد بر منافع و بقای پاکستان استوار است و ابداً چیزی به نام منافع و مصالح افغانستان درآن مطرح نیست، برازندگی عجیبی دارد .

 

**********

شاید به نظر بعضی چنین آید؛ اینها مربوط به طالبان نیست!

ولی کور میداند که دلده شور است. سرچشمه؛ سرچشمه است و سرچشمه انواع مجاهدان هفت تنظیم و «طلبای کرام» همه اینجاست. اینهمه تحلیل و سره و ناسره کردن می طلبد!

در یک حساب سر انگشتی؛ بار طالبان ده ها مرتبه سنگین تر هم هست. وجود برهنه آی ایس آی و فوج پاکستان و القاعده در دوران «امارت» که این آخری زمینه ساز اشغال افغانستان توسط ارتش های امریکا و 50 کشور دیگر شد و پشت سرهم طی 18 سال عظیم ترین بلایا را بر افغانستان و مردمان فلکزده آن نازل کرد؛ مسئول و مسئولینی نزد خلق و نزد خالق دارد!!!

.

فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ ، وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ‏

Related posts